سخت دوست داشتن کشور مشاهده در قالب پی دی اف چاپ فرستادن به ایمیل
میانگین امتیار کاربران: / 0
ضعیفعالی 

 

عباس میلانی در باره محمد رضا شاه مینویسد:

«مردی بود که کشوررا به قول شکسپیر "نه بخردانه، اما سخت دوست می داشت" ». منبع نقل قول

من نمیدانم عباس میلانی چه تعریفی برای میهن دوستی دارد ولی برای من یک کشور ابتدا مردم آن کشور هستند و دوست داشتن آنها هم خود را بیشتر از هرچیز در رعایت حقوق طبیعی و قانونی آنها نشان میدهد. محمد رضا شاه نه ارزشی برای مردم ایران قائل بود و نه احترامی به حقوق آنها میگذاشت. برای اثبات این ادعا هم می توان مثالهای زیادی آورد که من اینجا فقط به دو نمونه آن اشاره میکنم.

 

  1. نامه سرگشاده احمد قوام که بروشنی لگد مال کردن قانون اساسی و همچنین سودای دیکتاتور شدن محمد رضا شاه را قبل از نخست وزیری مصدق نشان میدهد. درنتیجه این ادعا هم که گویا سیاستهای مصدق سبب روی آوردن محمد رضا شاه به دیکتاتوری شد، باورکردنی بنظر نمیرسد.  (نامه احمد قوام)
  2. اعتراف مامور ساواک به یکی از جنایتهای درون زندان اوین در دهه 1350:

 

«روزنامه های پنجشنبه 31 فروردین 1354، خبری بدین مضمون منتشر کردند که روز پنج شنبه 29 فروردین ماه: 9 زندانی در حین فرار کشته شدند. این زندانیان در حین جابجایی آنها از یک زندان به زندانی دیگر اقدام به فرار نمودند که همگی کشته شدند. نام های این افراد به شرح زیر است:

  1. محمد چوپان زاد
  2. احمد جلیل افشار
  3. عزیز سرمدی
  4. بیژن جزنی
  5. حسن ضیا ظریفی
  6. کاظم ذوالانوار
  7. مصطفی جوان خوشدل
  8. مشعوف کلانتری
  9. عباس سورکی

جزئیات قتل این افراد سالها در ابهام مانده بود تا اینکه، بهمن نادری پور (ملقب به تهرانی)، بازجوی معروف ساواک ابتدا طی مصاحبه ای مطبوعاتی و تلویزیونی در اول خرداد و سپس، روز شنبه 26 خرداد 1358 در دومین جلسه ی دادگاه خود از برخی حقایق مربوط باین ماجرای هولناک پرده برداشت.

به گفته ی تهرانی، بعد از ترور سرتیپ زندی پور، رئیس کمیته ی مشترک ضد خرابکاری و راننداش در واپسین روزهای سال 1353، محمد حسن ناصری معاون عطارپور، او را در 7 فروردین 1354 به اتاق خویش فرا میخواند و از قول ثابتی به او میگوید، باید در عملیاتی که بزودی قرار است انجام شود، شرکت کند. ناصری در برابر کنجکاوی تهرانی نسبت به جزئیات عملیات، بارفتاری تحکم آمیز باو میفهماند که هر گاه زمان عملیات فرا برسد، از جزئیات آن مطلع خواهد شد.

 

سرانجام، روز پنج شنبه 29 فروردین، عطارپور در گفت و گویی تلفنی به تهرانی دستور میدهد تا هرچه زودتر در خواست انتقال کاظم ذوالانوار (عضو مرکزیت سازمان مجاهدین خلق) را از زندان قصر به زندان اوین آماده کند و از او می خواهد که برای نهار در رستوران هتل آمریکا، درست رو به روی سفارت آمریکا در خیابان تخت جمشید با هم دیدار کنند. تهرانی پس از تنظیم نامه انتقال ذوالانوار، ساعت 2،5 بعد از ظهر به رستوران می رود. به جز عطاپور، پرویز فرنژاد(معروف به دکتر جوان)، محمد حسن ناصری (معروف به دکتر عضدی)، سرگرد سعدی جلیل اصفهانی (معروف به بابک)، ناصر نوذری (معروف به رسولی)، و حسین شعبانی (معروف به حسینی) دور هم جمع شده بودند. از دید تهرانی ترکیب افراد گرد آمده، نمی توانست صرفا برای صرف نهار باشد.

 

موقع خوردن نهار، عطار پور به دیگران می گوید که امروز، زمان اجرای عملیاتی است که قبلا وعده داده شده بود. جرئیات اجرایی عملیات از نظر ثابتی گذشته و مسائل مختلف آن را نیز، شخصا پیش بینی و تصویب کرده و سرهنگ وزیری (رئیس زندان اوین) هم در جریان امر قرار گرفته است. عطارپور برای توجیه ضرورت اجرای عملیات می گوید، همانطور که مجاهدین و فدایی ها در دادگاه های خود وقت و بی وقت تصمیم به ترور میگیرند، ما امروز عده ای از اعضای این گروه ها را می کشیم. آنگاه وظایف هر یک از حاضران را بر می شمرد.

 

ابتدا به دستور عطارپور، برای تحویل گرفتن زندانیان، شعبانی و نوذری به زندان اوین می روند. نیم ساعت بعد، سایرین به قهوه خانه ی اکبر اوینی می روند و منتظر می مانند تا مینی بوس حامل زندانیان به همراه شعبانی و نوذری و سرهنگ وزیری که لباس فرم ارتشی به تن داشت، از راه برسد. با آمدن مینی بوس، جمع مزبور نیز سوار اتومبیل می شوند و به راهنمائی سرهنگ وزیری از داخل قریه اوین می گذرند. مقصد اصلی آنها تپه ها و ارتفاعات اطراف بازداشتگاه اوین بود.

وزیری به سربازی که در آن محوطه مشفول نگهبانی بود دستور می دهد از آنجا دور شود و با بی سیم از نیروهای پایگاه می خواهد که به محوطه نزدیک نشوند. تهرانی دنباله ی ماجرا را بدین گونه شرح داده است:

در آنجا فدائیان را در حالیکه چشمهایشان بسته بود، از مینی بوس پیاده کردند و همه را در یک ردیف روی زمین نشاندند... عطارپور یک قدم جلوتر آمد و شروع به سخنرانی کرد. محتوای سخنرانی عطارپور این بود که گفت: همانطور که دوستان و رفقای شما همکاران و رفقای ما را در دادگاه های انقلابی خودشان به مرگ محکوم کردند و آنها را کشتند، ما هم تصمیم گرفتیم شما را که رهبران فکری آنها هستید و با آنها در داخل زندان ارتباط دارید، مورد تهاجم قرار بدهیم و شما را اعدام کنیم و از بین ببریم. ما شما را محکوم به اعدام کرده ایم و می خواهیم حکم را در باره ی شما اجرا کنیم.

 

بیژن جزنی و چند نفر دیگر به این عمل اعتراض کردند. نمی دانم نفر اول عطار پور یا سرهنگ وزیری بود که با یک مسلسل یوزی که به آنجا آورده شده بود، رگبار برروی آنها خالی کرد. من هم نفر چهارم یا پنجم بودم که مسلسل را بدست من دادند... پس از پایان کار سعدی جلیل اصفهانی، با مسلسل بالای سر این این افراد رفت و هرکدام را که نیمه جانی داشتند، به زندگی شان خاتمه داد.

 

بعد از اینکه این جنایت وحشتناک تمام شد، من و رسولی چشم بند ها و دست بندها ی اینها را سوزانده و از بین بردیم و بعدا اجساد این عده به داخل مینی بوس منتقل شد. حسینی و رسولی آنها را به بیمارستان 501 ارتش منتقل کردند.

به جز ذوالانوار و مصطفی جوان خوشدل، دوتن از کادرهای رده بالای سازمان مجاهدین خلق، سایر تیرباران شدگان، همگی از اعضای پایه گذار گروه جزنی بودند که پیش از عملیات سیاهکل، ساواک توانسته بود آنها را شناسایی و دستگیر کند.»

----------------------------------------------------

بر گرفته شده از کتاب چریکهای فدایی خلق، از نخستین کنش ها تا 1357، نوشته ی محمود نادری، موسسه مطالعات و پژوهشهای سیاسی، تهران، بهار 1387، ص 604 - 607 (متن اعترافات، روزنامه کیهان، 2 خرداد 1358، ص 3)

 

نوشتن نظر
Your Contact Details:
نظر:
[b] [i] [u] [url] [quote] [code] [img]   
:D:angry::angry-red::evil::idea::love::x:no-comments::ooo::pirate::?::(
:sleep::););)):0
 
 
سپتامبر 2010
دوشنبه سه شنبه چهارشنبه پنجشنبه جمعه شنبه یكشنبه

1

2

3

4

5

6

7

8

9

10

11

12

13

14

15

16

17

18

19

20

21

22

23

24

25

26

27

28

29

30

چرا برای پشتیبانی از ادامه فیلمها ومطالب سایت در امتیاز دادن شرکت نمیکنید؟