|
شاید برای شما هم نام یرواند آبراهامیان چندان نا آشنا نباشد. من از او کتاب جالبی خواندم که در مورد اعترافات زندانیان ایران نوشته است. البته من بزودی نقل قولهایی از کتاب اعترافات رندانیان او خواهم آورد که واقعن آموزنده و خواندنی هستند. ولی اینجا فقط میخواهم به نوشته او درباره محمد مصدق و کودتای 28 مرداد اشاره کنم. (برای خواندن مقاله آبراهامیان لطفن اینجا کلیک کنید).
در این مقاله نقل قولهایی از مقامات انگلیسی و آمریکایی وجود دارد که برخی از آنها خیلی خواندنی هستند. ولی متاسفانه آبراهامیان با تحلیل وقایع، جمعبندیهایی میکند که برای من گاهی یکجانبه و غیر قابل قبول بنظر میایند ولی چیزی که فکر مرا با خواندن این نوع مقاله ها بیشتر از هر چیز مشغول میکند، دیدن تلاشی ست که این نوع روشنفکران ایرانی برای اثبات مشارکت انگلیس و آمریکا با محمد رضا شاه علیه مصدق و سیاست ملی کردن صنعت نفت او انجام میدهند.
وقت خواندن من دائم از خودم میپرسم که نویسنده با اثبات این نظرش چه هدفی را میخواهد دنبال کند؟
آیا میخواهد ثابت کند که سیاست مصدق راه پیشرفت و رسیدن به دمکراسی در ایران بوده و دشمنان این راه هم انگلستان و آمریکا و محمد رضا شاه بودند که مخالف ترقی ایران بودند و یا هستند؟
در پاسخ این سئوال بخودم میگویم: خب اگر جنین است پس چرا انگلستان و آمریکا با پیشرفت آلمان و کره جنوبی و ترکیه و یا برخی کشورهای دیگر دشمنی نکردند؟ احتمالن دوسنداران مصدق اینجا بمن خواهند گفت:
- اول اینکه شرایط کشور ها با هم فرق میکنند
- دوم اینکه همه آنها هم پیشرفت نکرده اند و تازه اگر هم پیشرفت اندکی کرده باشند این پیشرفت اجتناب ناپذیر بوده و امپریالیسم آنرا نمی خواسته است.
- و سوم اینکه آنها نفت نداشتند و گرنه در خبیث بودن استعمارگران انگلیس و آمریکا تردیدی نیست.
بنظر من، تک بعدی بودن این نوع نگرش متکی بر فرض "غربی ها نگذاشتند" در همین نوع استدلال ها دیده میشود. این نگاه واقعیت های جهانی را، یعنی اینکه کشورهای آزاد و قدرتمند هم حق دارند در مسایل جهانی طبق منافع خود عمل کنند، غیر اخلاقی میداند و یا اصلن نمی پذیرد و یا برای خواست خود اولویت قائل میشود. برای این نگاه آرمانهایی وجود دارند که مهمتر از امکانات سیاسی و واقعیت ها هستند و بخاطر رسیدن به آنها هم این نگرش حاضر است وارد مبارزه ای برای رسیدن به همه و یا هیچ شود. برای این نظر واقعیتی که با آرمان مطابق نیست ناعادلانه است.
برای او آرمان و حق یکیست و مخالفین آرمانش هم پلیدان و ظالمان روزگار هستند. این جهان بینی بخود این اجازه را میدهد که همزمان هم نمایندگی منافع خودش را داشته باشد و هم نتیجه گیری های خودش را حکم عادلانه قاضی بپندارد. او میگوید جهان اول در رفاه است و جهان سوم در فقر و رنج بسر میبرد و مقصر آن هم جهان اول است. کسی هم که اینرا نمی پذیرد همدست استعمار و امپریالیست هاست.
در حالی که طرف دیگر این ماجرا نظر دیگری دارد. او ملی کردن یک شبه صنعت نفت در ایران و پس از آن احتمالن در تمام جهان را مناسب منافع خود نمیدانست. و همچنین ترس از این داشت که نکند ایران تصمیم داشته باشد بهمراه چند کشور دیگر از امکان تعین قیمت نفت بعنوان حربه ای علیه او استفاده کند. منافع او ایجاب میکنند که بجای تسلیم شدن به ادعای غیر اخلاقی دانستن خواستش، بدنبال راه حل مطمئن تری باشد. بهمین دلیل در اوایل دهه 1950 آنها و بخصوص ایالات متحده آمریکا بدنبال مذاکره با مصدق بودند.
همه میدانیم که نفت ایران با سرمایه و دانش و تکنولوژی انگلیسی ها کشف و استخراج شد و بمرور و قبل از همه بخاطر جنگهای اول و دوم جهانی بیش از هر ماده دیگری اقتصادغرب را بخود وابسته کرد. کشورهای نفت خیز این امکان را یافتند که از این منبع درآمد استفاده کنند و بمرور به بازارجهانی بپیوندند. ولی از طرف دیگر دنیای تجارت این را هم میداند که با پرداخت غرامت میتوان بهای سرمایه گذاری و یا حتا زیان احتمالی آنرا پرداخت و باصطلاح شرکتهای نفتی را ملی کرد. ولی چیزی که بیشتر از همه چیز نا روشن ماند این واقعیت بود که برای اطمینان دادن به غرب در مورد اینکه در آینده هم از وابستگی آنها به نفت سواستفاده ای نخواهد شد، تضمینی وجود نداشت. برعکس روشنفکران و بخصوص مصدقی ها علیه انگلیسی ها تبلیغات تند میکردند و با رفتار خود حتا بیشتر به ترس جهان غرب دامن میزدند. مصدق سعی داشت با اخلاقی نشان دادن خواست خود بعنوان خواست مردم جهان سوم از منافع و ترسهای غرب عبور کند. این روش نه یک روش دوستانه سیاسی بلکه روشی اگر نگوئیم انقلابی حداقل روشی یک جانبه بود.
ما می بایستی از خودمان سئوال کنیم که آیا سیاست ملی کردن صنعت نفت قبل از هر چیز احتیاج به ساختن فضا و روابطی دوستانه نمی داشت؟ آیا مصدق واقعن در ایجاد این فضای دوستانه قدم بر میداشت یا بیشتر ترجیح میداد شهید راه ملی کردن صنعت نفت باشد؟ اینها احتمالن سئوالاتی هستند که برای مصدقی ها بی اهمیت و یا حتا خائنانه بنظر میرسند. ولی سیاست معامله است و هر معامله ای هم دو طرف دارد که میخواهند از انجام معامله راضی باشند.
علی میرفطروس مینویسد :
"رزم آرا معتقد بود که «با توجه به فقدان امکانات فنی و تدارکاتی و مالی، ملی کردن شتابزده صنعت نفت، بزرگترین خیانت است» و... این طرح معلوم و ممکن (و نه مطلوب) رزم آرا و توصیه های دلسوزانه وی، متاسفانه در هیاهو و جدالهای نمایندگان مجلس و روزنامه های وابسته به آنان تحقق نیافت بطوریکه شخصیت حقوقدان و برجسته ای چون دکتر مصدق از تریبون مجلس خطاب به رزم آرا فریاد کرد: «به وحدانیت حق، خون میکنیم! خون میکنیم! می زنیم و کشته میشویم! اگر شما نظامی هستید، من از شما نظامی ترم. می کشم! در همین مجلس شما را می کشم!» " (برای دانلود این نوشته لطفن اینجا کلیک کنید)
همانطور که در گذشته هم نوشته ام، به احتمال زیاد مصدق درک درستی از شرایط جهانی نداشت و نمیدانست که برای غرب غیر ممکن خواهد بود که از یک طرف زیر فشار کمونیسم روسیه شوروی باشد و از طرف دیگر کنترل اقتصاد خود را با بی اهمیت شمردن تعیین بهای آینده نفت، بدست کشورهای نفت خیز و رهبرانی بسپارد که حاضرند برای نفت حتا کشته شوند و احتمالن خیالی جز گذران اموراتشان با در آمد حاصل از نفت ندارند. از طرف دیگر کسی که مانند مصدق بجای سیاست متعادل (معامله) در فکر تحمیل کردن نظرات خود راجع به حق کشورش بود، قادر نبود اینگونه ترسهای کشورهای صنعتی را کاهش دهد و یا اصلن اعتمادی در آنها بوجود آورد. برای مصدق به قول علی میر فطروس نه تحقق ممکنات بلکه رسیدن به مطلوبات اهمیت داشت.
ضربه ای که مصدق با اینکار خود به جنبش دمکراسی ایران زد، کوچک نیست. مصدق با سواستفاده از سیاست ملی کردن صنعت نفت و عمده کردن نقش انگلستان در مشکلات ایران، مبارزه برای دمکراسی را که بخصوص در مورد ایران یک امر داخلی بود به مشکلی جهانی تبدیل کرد. طنز داستان این است که او که خود مخالف دخالت بیگانگان در سیاست داخلی ایران بود، مشکلات خارجی را موضوع اصلی سیاست داخلی نمود و در نتیجه دخالت غرب را در سیاست ایران اجتناب ناپذیر ساخت.
او تلاش برای رسیدن به دمکراسی را به رودرویی با جهان غرب تبدیل کردو باین شکل غرب ستیزی و تئوری های توطئه را محبوبتر کرد و در حقیقت آمریکا را به پشتیبانی از محمد رضا شاه وادار کرد. کسی که با مصدق موافق نبود چاره ای جز پذیرش شاه نداشت. او با ساختن دو قطب موافق و مخالف ملی کردن صنعت نفت، مبارزه برای دمکراسی در ایران را به مبارزه ای برای پول بیشتر در آوردن از نفت، تقلیل داد و رابطه فکری روشنفکران آزادیخواه ایرانی را با فرهنگ غرب و آمریکا به بن بست رساند.
بهرحال مقاله هایی شبیه به مقاله یرواند آبراهامیان با موشکافی تمام در فکر اثبات مشارکت غرب با محمد رضا شاه علیه مصدق هستند ولی به چیزی که این نوع مقاله ها بی توجه میمانند این واقعیت است که مصدق سیاستی انتخاب کرد که بنا بهر دلیلی در عالم واقع به شکست انجامید و بعد از آن، کشور ما به مسیر غلطی افتاد که امروزه در آن قرار داریم. پس سئوال اصلی در حقیقت نمی بایستی این باشد که تا چه حد کدام کشور علیه مصدق چه کرد و چقدر مقصر بود بلکه می بایستی این باشد که سیاست مصدق اصلن برای ما چه فایده ای داشت؟
من از خودم سئوال میکنم آیا مصدق کمکی به مردم ایران کرد؟ و یا آیا اثبات اینکه گویا همه نیروی های سهیم در ماجرا غیر از مصدق و هوادارنش پلید بوده و هستند کمکی به مردم ما می کند؟ اگر کمکی میکند فایده آنرا در کجا میتوان دید؟
واقعیت این است که آنزمان مشتی از مردم با آرزوی رسیدن به خوشبختی بدنبال مصدق افتادند، بعد عده ای به دنبال محمد رضا شاه افتادند و بعد ها هم به دنبال خمینی و خاتمی و موسوی افتادند. ولی آرزوی رسیدن به خوشبختی و ناکامی در آن که چیز منحصر بفردی نیست و نمی تواند مایه افتخار کسی باشد، چرا که چنین آرزویی را میلیارد ها مردم دیگر جهان هم دارند و بسیاری هم مثل ما بخاطر سیاستهای غلط رهبران به آن نرسیدند و یا نمی رسند. مهم یافتن آگاهیی ست که ما را به این آرزو برساند و حفظ آن را برای ما ممکن سازد. برای اینکار هم نه رهبرانی مثل مصدق مناسب خواهند بود و نه غرب ستیزی روشنفکران ایرانی.
در انتها به نقل قول جالبی از همان نوشته یرواند آبراهامیان اشاره میکنم که مینویسد:
"در یکی دیگر از یادداشتهای چاپ شده سفارت انگلستان در تهران آمده است که بیشتر ایرانی ها درونگرا هستند. تخیل آنها قویست و طبعن بشکل آرمانی مسائل گرایش دارند عاشق شعر و بحث و گفتگو پیرامون مسائل کلی میباشند. احساسات آنها قوی است و به اندک تلنگری برانگیخته میشود. اما آنها همواره از آزمودن تخیلات خویش در مقابل واقعیتها عاجزند و نمی توانند احساسات خود را تابع عقل نمایند. آنها فاقد عقل سلیم هستند و نمی توانند بین عواطف و واقعیتها تفکیک قائل شوند. ضعف شناخته شده آنها بیشتر بی اعتنایی به حقیقت است تا قبول عمدی راه اشتباه.
این شدت تخیل و بی میلی به حقایق منجر به ناتوانی آنها در بررسی دقیق جزئیات امور میشود. اغلب، هنگامی که دنیا را به کام خود نمیابند به جای پشتکار تسلیم میشوند. این گرایش با مرگ طلبی در مذهب آنها تقویت میشود. آنها بشدت فردگرا هستند، یعنی منافع شخصی خود را بهر قیمت طلب می نمایند، نه اینکه بخواهند بدون کمک دیگران روی پای خود بایستند. تقریبن همه طبقات مردم ایران در پی یافتن منافع شخصی خویش هستند و آماده اند تا برای پول هر کاری انجام دهند. آنها از وجدان اجتماعی بی بهره اند و نمی توانند منافع شخصی را فرع بر منافع جمعی قرار دهند. آنها بی هدف و مغرورند و مایل نیستند اشتباه خود را بپذیرند. آنها همواره دیگران را مقصر قلمداد می نمایند... "
ح. جهانشاهی
|