|
زمانیکه نازی ها از قانون طبیعت سخن میگفتند و یا بلشویکها از قانون تاریخ دم میزدند، نه طبیعت و نه تاریخ دیگر سرچشمه مرجعیت تثبیت کننده اعمال انسانهای فانی نبودند. در پشت اعتقاد نازیها به قوانین نژادی به عنوان تجلی قانون طبیعت در انسان، ایده داروینی انسان بعنوان محصول یک تحول طبیعی نهفته است، تحولی که با نوع کنونی بشر ضرورتن متوقف نمی شود، درست همچنانکه در پشت اعتقاد بلشویکی به نبرد طبقاتی به عنوان قانون تاریخ، مفهوم مارکس از جامعه قرار دارد، مفهومی که زاییده یک جنبش تاریخی عظیم است که برابر با قانون حرکت خویش تا پایان دوران تاریخی می پوید و در آنجا سرانجام خود را متوقف می سازد.
تفاوت میان ره یابی تاریخی مارکس و ره یابی طبیعت گرایانه داروین، غالبن به سود مارکس نشان داده شده است، اما همین باعث شده است که فراموش کنیم مارکس تا چه اندازه از نظریه داروین بهر جسته است. قصد انگلس در نامیدن مارکس به عنوان «داروین تاریخ» بیشتر از یک تعارف محض بود و در واقع میخواست سهم داروین را در دستاوردهای مارکس نشان دهد. اگر کسی نه دستاوردهای بالفعل بلکه فلسفه اساسی ایندو را در نظر بگیرد، در خواهد یافت که حرکت تاریخ و حرکت طبیعت، در واقع یکی هستند. مطرح شدن مفهوم تکامل در طبیعت از سوی داروین و تاکید او براینکه دستکم در حوزه زیست شناسی، حرکت طبیعی نه دوری بلکه تک خطی است که در یک جهت پیوسته متعالی می پوید، در واقع باین معناست که تو گویی طبیعت به عرصه تاریخ گام گذاشته است و حیات طبیعی را باید همچون یک مقوله تاریخی در نظر گرفت.
قانون «طبیعی » بقای اصلح داروین را میتوان بعنوان یک قانون تاریخی در خدمت نژادپرستی به کار گرفت، درست همچنان که قانون بقای پیشروترین طبقه مارکس را میتوان به عنوان یک قانون در خدمت کمونیسم به کاربرد. از سوی دیگر، مفهوم نبرد طبقاتی مارکس به عنوان نیروی محرک تاریخ، چیزی جز بیان آشکار تکامل نیروهای مولد نیست که این نیروها نیز به نوبه خود از «قدرت کار» انسانها سرچشمه میگیرند.
کار نیز بنظر مارکس نه یک نیروی تاریخی بلکه یک نیروی زیست شناختی است - که از «متابولیسم انسان با طبیعت» مایه میگیرد و باعث میشود که حیات فردی و نوعی انسان حفظ گردد و تداوم یابد. انگلس همانندی اعتقادات اساسی مارکس و داروین را بروشنی دیده بود، زیرا نقش اساسی مفهوم تکامل را در نظریه های ایندو بخوبی دریافته بود. دگرگونی عقلی تعین کننده ای که در میانه قرن نوزدهم اتفاق افتاده بود، در رویگردانی از نگرش یا پذیرش هر چیز «همچنانکه هست» و در تفسیر هر چیز تنها بعنوان یک مرحله در تکامل بعدی، نهفته است. این قضیه که نیروی محرک این تکامل، تاریخ یا طبیعت نامیده شده بود، نسبتن اهمیت درجه دوم دارد، در ایدئولوژیها، خود اصطلاح «قانون» نیز معنایش دگرگون شده است و به جای آنکه چهارچوب ثابتی را بیان کند که اعمال و حرکات بشری در آن تحقق می یابند، بیانگر نفس حرکت گشته است.
سیاست توتالیتر که از نسخه های ایدئولوژی ها پیروی میکند، ماهیت راستین این جنبشهای ایدئولوژیک را برملا کرده است، زیرا بروشنی نشان داده است که بر این فراگرد نقطه پایانی نیست. حال که قانون طبیعت، حذف هر چیز زیانمند و ناشایسته برای زندگی کردن را ایجاب مبکند، پس اگر مقوله های تازه ای از انسانهای مضر و ناشایسته برای زندگی کردن را نتوان پیدا کرد، بمعنای آن است که خود طبیعت پایان گرفته است، وحال که قانون تاریخ میگوید که در یک نبرد طبقاتی برخی از طبقات باید «ازبین روند»، بدین معنا خواهد بود که تاریخ بشری پایان گرفته است. به بیان دیگر، قانون کشتن که جنبشهای توتالیتر به وسیله آن قدرت را بدست میگیرند و اعمال میکنند، حتا اگر جنبشها بتوانند سراسر بشریت را تحت فرمانشان در آورند، باز همچنان به عنوان قانون این جنبشها باقی خواهد ماند.
ما از حکومت قانونی یک هیئت سیاسی را در نظر داریم که در آن، برای تحقق بخشیدن و ترجمه حق طبیعی تغییر ناپذیر یا فرامین جاودانی خداوند به معیارهای حق و ناحق، به قوانین موضوعه نیاز است. تنها با این معیار ها و مجموعه قوانین موضوعه هرکشور است که حق طبیعی یا فرامین خداوندی واقعیت سیاسی پیدا میکند. اما در هیئت سیاسی حکومت توتالیتر، جای این قوانین موضوعه را ارعاب تام میگیرد، ارعابی که برای آن طرح شده است تا قانون جنبش تاریخ یا طبیعت، صورت واقعیت به خود گیرد. درست همچنانکه قوانین رسمی با اینکه تخلفها را تعریف و تعیین میکنند، مستقل از تخلفها هستند _ عدم وجود تبهکاری در یک جامعه، قوانین کشوری را زاید نمی سازد، بلکه بر عکس، برفرمانروایی کامل این قوانین دلالت میکند - ارعاب نیز در حکومت توتالیتر، تنها وسیله ای برای سرکوبی مخالفان رژیم نیست، هر چند که برای جنین منظورهایی نیز بکار میرود. ارعاب زمانی جنبه تام بخود میگیرد که دیگر به مخالفت با رژیم بستگی نداشته باشد. ارعاب زمانی بر جامعه فرمانروایی کامل پیدا میکند که دیگر کسی بر سر راه رژیم توتالیتر نایستاده باشد. اگر قانونیت را گوهر حکومت غیر بیدادگر بدانیم و بی قانونی را گوهر حکومت بیدادگری بخوانیم، ارعاب را نیز باید به عنوان گوهر چیرگی توتالیتر بشمار آوریم.
ارعاب، تحقق قانون جنبش است، و هدف اصلی آن این است که کاری کند تا قوای طبیعت یا تاریخ بتوانند با لگدمال کردن انسانها آزادانه به پیش تازند، بی آنکه هرگونه عمل خود انگیخته انسانی از ترکتازی آنها جلوگیری کند. بدینسان، ارعاب بر آن است تا برای آزاد ساختن قوای طبیعت یا تاریخ، انسانها را «برسر جایشان بنشاند». این جنبش است که دشمنان بشریت را که ارعاب باید علیه آنها به کار گرفته شود مشخص میکند و به هیچ عمل آزاد مخالفت آمیز یا هوادارانه اجازه نمی دهد که در امر نابودی «دشمنان عینی» تاریخ یا طبیعت، طبقه و یا نژاد مزاحمتی ایجاد کند. در اینجا، مفهموم های بیگناهی و گنهکاری بی معنی میشوند. «گنهکار» کسی است که بر سر راه فراگرد طبیعی یا تاریخی که حکمش را در باره «نژادهای پست»، افراد «ناشایسته برای زندگی کردن» و یا طبقات رو بزوال و تباهی گرفته» صادر کرده، ایستاده است.
ارعاب این حکم را میکند و در دادگاهش چه کشته و چه کشنده، از نظر ذهنی بیگناهند: کشتگان بیگناهند، زیرا عملی بر خلاف رژیم انجام نداده اند و کشندگان بی گناهند، زیرا تنها احکام مرگ صادره از یک دادگاه برتر را اجرا میکنند. فرمانروایان توتالیتر نیز نه خود را دادگستر میدانند و نه خردمند، بلکه مدعی هستند که تنها قوانین تاریخی یا طبیعی را به اجرا میگذارند، آنها قوانین را اجرا نمیکنند، بلکه جنبشی را بر وفق قانون ذاتی اش محقق میسازند. اگر قانون را بمنزله قانون حرکت یک نیروی فرا انسانی، یعنی طبیعت یا تاریخ بنگاریم، ارعاب قانونی است. ارعاب بعنوان ابزار اجرای قانون جنبشی که هدف نهایی اش نه رفاه انسانها یا مصلحت یک فرد، بلکه ساختن یک نوع جدید بشری است، افراد را به خاطر نوع از بین میبرد و «اجزا» را بخاطر «کل» نابود میسازد... ------------------------ برگرفته شده از توتالیتاریسم (حکومت ارعاب، کشتار، خفقان)، نوشته هانا آرنت، برگردان محسن ثلاثی، انتشارات جاویدان، ص 317 - 313
|